دیر به خودمان آمدیم!
انگار تازه داریم میشناسیمت!
انگار خواب بودیم تا به حال…
حواسمان نبود بودنت چقدر به کارمان میآید!
غفلت کردیم و مثل ماهی بیرون افتاده از آب، تازه دارد حالیمان میشود که این، چه نعمتی بود که ما از شکرش فارغ بودیم و حالا حسرت، سهم ماست از این روزگار!
ما، مردم توایم!
همانهایی که رویشان حساب کرده بودی؛همانها که به وقت التهاب دلگرمیشان بودی؛همانها که شجاعتت امید بود برایشان؛همانها که وقتی دلشان میلرزید، به کلام تو آرام میگرفتند؛همانها که حاضر بودند جانشان را نذر جان تو کنند؛و تو چقدر مثل همیشهای!
مثل همیشه مهربان، مقتدر، متین،
باصلابت، باشکوه، باشکوه، باشکوه…
تو ما را برای این روزها آماده کرده بودی و ما نمیدانستیم!
برای روزهای سخت نبودنت!
برای همین روزهایی که دلتنگی بلای جانمان شده و فریادمان را به بغض واماندهای اسیر کرده که گویی سر باریدن ندارد…
ما مردم توایم!همان مردمی که به بعثت نویدشان داده بودی و ما نمیدانستیم یعنی چه!بعد از رفتنت تازه فهمیدیم شانههایت چقدر محکم بود!
بار سنگینی که یک تنه بر دوش میکشیدی را تقسیم کردند روی شانههامان…
دروغ چرا؟ما همین سهم خودمان را هم به جبر زمانه تاب میآوریم و تو سالهای سال، بیآنکه خم به ابرو بیاوری و منتی بر سرمان بگذاری، همهاش را صبورانه برداشته بودی و ما نمیدانستیم!
ما نمیدانستیم که تو خود نیز مبعوث شده بودی برای تربیت این مردم، که مهیای بعثت شوند و آماده اینکه کار را تمام کنند!حالا نه تهران، نه قم، نه عراق، نه مشهد، نه یک ملت، که یک امت غم تو را به شانه میکشند و اشکهاشان، درخت خشمشان را آبیاری میکنند! که خونخواهی تو، فرض است بر مایی که یک عمر زحمتمان را کشیدی و ما، نمیدانستیم…
سفر بهخیر آقای شهید ایران !
۲۱ تیر ۱۴۰۵ - ۰۵:۴۰
کد مطلب: ۱۱۵۶۱۰۲
ما نمیدانستیم که تو خود نیز مبعوث شده بودی برای تربیت این مردم، که مهیای بعثت شوند و آماده اینکه کار را تمام کنند!حالا نه تهران، نه قم، نه عراق، نه مشهد، نه یک ملت، که یک امت غم تو را به شانه میکشند.
زمان مطالعه: ۱ دقیقه



نظر شما